تبلیغات
متخصصان ودانشجویان افغانستانی دانشگاه آزاد (مدآد) - مطالب ابر داستان
 
درباره وبلاگ


این وبلاگ متعلق به متخصصین و دانشجویان افغانستانی مقیم استان قم میباشد. هدف اصلی این وبلاگ، اطلاع رسانی هموطنان عزیز درباره مسائل آموزشی، فرهنگی، علمی، اجتماعی و... افغانستان (در وهله اول) و جهان (در مرحله بعد) میباشد. گاهی نیز حرفهای ناگفته دلمان را ثبت خواهیم کرد.
دوستانی که مایل به تبادل لینک با ما هستند ما را با عنوان (مدآد) لینک کنند و در قسمت نظرات عنوان وبلاگ خود را بگذارند تا لینک شوند.
در صورت تمایل به همکاری در وبلاگ با ما ارتباط برقرار نمایید.
ایمیل مدیر وبلاگ
ahmad.ahmadi0069@gmail.com

مدیر وبلاگ : احمد احمدی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
متخصصان ودانشجویان افغانستانی دانشگاه آزاد (مدآد)
اتحاد، برادری، دیانت، ایثار، علم و تلاش رمز موفقیت و پیشرفت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM

" تعریف خودم در دوره‌های مختف از زندگی متفاوت بوده، در طفلی، دخترک کتاب‌خوانی بودم که به داستان علاقه داشتم، در دوره نوجوانی به فکر نوشتن افتادم، و در دوران طالبان به دلیل محدودیت‌ها به حمیرای سرکش تبدیل شدم. در زمان تحصیل در ایران باز همان حمیرای درس خوان بودم. در هر دوره از زندگی‌ام تعریف متفاوت از خودم دارم، ‌اما در تمام این سال‌ها عاشق نوشتن بوده‌ام." صفحات کتاب زندگی حمیرا قادری حکایت‌هایی را با خود دارد؛ حکایت‌هایی که داستان چگونه نویسنده‌شدن، مشکل‌ها و هنجارهای اجتماعی زنان را در 33 صفحه‌ی زندگی به نمایش می‌گذارد.


در فصل‌های نخستین این کتاب داستان کودکی بیان می‌شود که روزگاری در عالم رویاهایش بر پشت ابرها پرواز می‌کند و ‌اندیشه پیلوت ‌شدن را در سر می‌پروراند. حمیرا قادری زمانی زیادی در دوران کودکی‌اش با همین خیال به سر می‌برد؛ رویایی که با شنیدن جمله "در سرزمین اسلامی ‌زن‌ها نمی‌تواند پیلوت شوند" برای ابد از ذهن او رخت بربست. پس از خشکیدن رویای پیلوت ‌شدن در سرزمین کودکی حمیرا؛ نویسنده‌شدن و نوشتن از درد زنان اجتماع در ذهن او جوانه زد. او قصه‌های کودکانه‌اش را از 8سالگی نوشت و پدرش نیز صبورانه قصه‌هایش را می‌خواند. حمیرا هر روز می‌نوشت، شرایط و اوضاع اجتماعی آن وقت گاهی مسیر او را از نوشتن به خواندن تغییر می‌داد، و زمانی وی به جای نویسنده بودن خواننده خیلی خوبی می‌شد.

قادری، در صنف نهم استعداد نویسنده‌شدن را دریافت. او پس از گذشت مدتی احساس کرد که چیزهای زیادی برای گفتن دارد، و به همین دلیل برای بار نخست از بیان احساساتش برای خودش شروع کرد و پس از چندی متوجه شد که حس قصه‌گویی در او شکل گرفته و می‌تواند بنویسد. دوران طالبان زمانی که خانم قادری در سن نوجوانی قرار داشت، اوج مطالعه و مسیر نویسنده‌شدن وی را شکل ‌داد. او در همین دوره فرصت کافی برای مطالعه داشت، ‌اما کمبود کتاب و عرف‌های اجتماعی به شدت او را از نعمت مطالعه محروم ‌ساخت.



ادامه مطلب


نوع مطلب : ادبیات، افغانستان، کتاب، 
برچسب ها : حمیرا قادری، همیرا قادری، نویسنده جوان، افغانستان، ادبیات نوین، داستان،


چهارشنبه 23 فروردین 1391 :: نویسنده : احمد احمدی
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید

پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت :  اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود.

در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.

دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد

او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت

و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟

چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

۱ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

۲ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

۳ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند

تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید.

هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است

که اصطلاحا جنبی نامیده می شود.

معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :




ادامه مطلب


نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : داستان، داستان پند آموز،


پنجشنبه 4 اسفند 1390 :: نویسنده : احمد احمدی
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود.

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.

نتیجه:آدم نباید به هرچیزی که از نزدیک با چشم خودش ندیده باور کنه.

این داستان به ضرب المثل صدای تبل از دور خوش است اشاره دارد.




نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : داستان آموزنده، داستان، پند واندرز، ضرب المثل،


یکشنبه 2 بهمن 1390 :: نویسنده : زهرا رضایی
کانون فرهنگی ادبی کلمه

رشته نشست های شعرخوانی، نقد شعر و سمینارهای ادبی کانون ادبی - فرهنگی کلمه برگزار می شود. از شرکت شاعران، داستان نویسان، ادیبان و دانشجویان زبان و ادبیات فارسی و علاقمندان به شعر و ادبیات فارسی در این نشست ها استقبال می شود.


زمان : پنج شنبه ها، ساعت ۱۰تا ۱۲ پیش ازظهر

مکان : قم، زنبیل آباد، روبه روی ایستگاه جهان بینی، پلاک ۲۲۶




نوع مطلب : ادبیات، افغانستان، 
برچسب ها : کانون کلمه، ادبیات، شعر، افغانستان، قم، فراخوان، نشست، شب شعر، شعر خوانی، داستان،


یکشنبه 13 آذر 1390 :: نویسنده : زهرا رضایی
پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت. بالاخره پرسید: ماجرای کارهای خودمان را می نویسید؟ درباره ی من می نویسید؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت: درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی.

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.

- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام.

- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی. در این مداد 5 خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی.

صفت اول:
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند. اسم این دست خداست. او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد.

صفت دوم:
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تیزتر می شود. پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.

صفت سوم:
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم. بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست. در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

صفت چهارم:
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است. پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است.

صفت پنجم:
همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی.




نوع مطلب : عمومی، 
برچسب ها : داستان، موفقیت،


سه شنبه 17 آبان 1390 :: نویسنده : احمد احمدی

امتحان

یکی از روزها، پادشاهی سه وزیرش را فراخواند و از آن ها خواست کیسه ای برداشته و به باغ قصر بروند و این کیسه ها را برای پادشاه با میوه ها و محصولات تازه پر کنند. همچنین از ان ها خواست که در این کار از هیچ کس کمکی نگیرند. وزیران با تعجب هر کدام کیسه ای برداشته و به سوی باغ به راه افتادند!

وزیر اول که به دنبال راضی کردن شاه بود، بهترین میوه ها و با کیفیت ترین محصولات را جمع اوری کرد، تا اینکه کیسه اش پر شد.

وزیر دوم با خود فکر کرد، شاه که این میوه ها را برای خود نمی خواهد و درون کیسه را نگاه نمی کند، سپس با تنبلی و اهمال، شروع به جمع آوری همهی میوه ها(خوب و بد) کرد تا اینکه کیسه اش پر شد.

وزیر سوم که اعتقاد داشت شاه به محتویات این کیسه اصلا توجه نمی کند، کیسه را با علف و برگ درختان و خاشاک پر کرد!

روز بعد پادشاه دستور داد که وزیران را به همراه کیسه هایی که پر کرده اند، بیاورند و وقتی وزیران نزد شاه آمدند، به سربازانش دستور داد، سه وزیر را گرفته و هر کدام را جداگانه همراه با کیسه اش به مدت سه ماه بدون غذا زندانی کنند!

نتیجه اخلاقی:

انسان بایستی همیشه کاری را که به وی سپرده می شود به نحو درست و و به طور کامل و از روی تکلیف و وظیفه شرعی و انسانی انجام دهد و از سرسری و ماست مالی کردن کار هایی که به وی واگذار می شود، پرهیز کند، چرا که بر اساس آموزه های دینی و حتی روال طبیعی و نظم موجود در جهان نیز عمل انسان چه خوب و چه بد به خودش بر میگردد، پس باید به گونه ای کارهایمان را انجام دهیم که بعدها حسرت این را نخوریم که چرا آن ها را به درستی انجام نداده ایم.





نوع مطلب : کتاب، ادبیات، 
برچسب ها : داستان،