تبلیغات
متخصصان ودانشجویان افغانستانی دانشگاه آزاد (مدآد) - چگونه با خودتان صحبت می کنید؟
 
درباره وبلاگ


این وبلاگ متعلق به متخصصین و دانشجویان افغانستانی مقیم استان قم میباشد. هدف اصلی این وبلاگ، اطلاع رسانی هموطنان عزیز درباره مسائل آموزشی، فرهنگی، علمی، اجتماعی و... افغانستان (در وهله اول) و جهان (در مرحله بعد) میباشد. گاهی نیز حرفهای ناگفته دلمان را ثبت خواهیم کرد.
دوستانی که مایل به تبادل لینک با ما هستند ما را با عنوان (مدآد) لینک کنند و در قسمت نظرات عنوان وبلاگ خود را بگذارند تا لینک شوند.
در صورت تمایل به همکاری در وبلاگ با ما ارتباط برقرار نمایید.
ایمیل مدیر وبلاگ
ahmad.ahmadi0069@gmail.com

مدیر وبلاگ : احمد احمدی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
متخصصان ودانشجویان افغانستانی دانشگاه آزاد (مدآد)
اتحاد، برادری، دیانت، ایثار، علم و تلاش رمز موفقیت و پیشرفت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 28 شهریور 1391 :: نویسنده : زهرا رضایی
 معمولا با چه لحنی با خودتان صحبت می کنید؟ اگر این لحن منفی است، بدانید که در حال نابودی اعتماد به نفس، عملکرد کاری و دیدگاه تان به زندگی هستید. این یک مسئله مهم بوده و تصحیح آن ضروری است. زیرا اگر کمی مهربان تر با خودتان صحبت کنید، ندای درون شما می تواند به یکی از قویترین نیروی های انگیزه دهنده برای پیمودن مسیر موفقیت تبدیل شود.

پس اگر شما نیز مانند بسیاری، مدام بد و بیراه به خودتان می گویید، ادامه مطلب را از دست ندهید.

نویسنده خاطره ای تعریف می کند از رفتن به کلاس دخترش و اینکه اتفاقات آن کلاس چقدر او را به فکر وا داشته:

دوریت (اسم مستعار معلم کلاس): «چه کسی می تواند به من بگوید، تعطیلی هفته آینده به چه علت است؟»

دوریت نگاهی به کلاس و کودکان ۶ ساله در آن می کند، تقریبا تمام آنها دست هایشان را بالا برده اند، بعضی از فرط هیجان دست شان را تکان می دهند تا دوریت به آنها اجازه صحبت بدهد.

دوریت به پسری اشاره کرد و او جواب داد «پوریم». جواب او اشتباه بود و جشن پوریم یک ماه جلوتر بود.

اما دوریت جواب داد: «تو درست می گویی، پوریم به زودی می آید» و به آن پسر لبخند زد. پسر نیز لبخند او را جواب داد. سپس دوریت ادامه داد: «اما هفته آینده نیست. خب کس دیگری، نظری دارد؟»

این بار دختری جواب داد: «توبیشوات».

دوریت دوباره لبخند زد: «درست است. بسیار خوب، حالا کی به من می تواند بگوید که جشن های توبیشوات راجع به چی هستند؟»

دیگر همه بچه ها کاملا به هیجان آمده بودند و به سختی خودشان را کنترل می کردند. یکی از بچه ها، دیگر نتوانست خود را کنترل کند و گفت که «جشن تولد درختان است». اما او دستش را بلند نکرده بود و اجازه ای نگرفته بود ولی دوریت توجهی نکرد و به سایر بچه هایی که دست شان را بلند کرده بودند نگاه کرد، در نهایت به پسری اشاره کرد و او همان جمله را تکرار کرد که جشن تولد درختان است.

این بار دوریت عکس العمل نشان داد و گفت: «بله، درست است.» و همین طور به سوال پرسیدن خود ادامه داد. با اینکه هیجان و خوشحالی هیچ یک از بچه ها کمتر نشده بود، اما دیگر هیچ کدام بدون اجازه صحبت نمی کردند. سپس دوریت سوالات خود را تمام کرد، همه آهنگی خواندند، کلاس را تمیز کردند و برای کار بعدی آماده شدند.

از بودن در آن کلاس احساس خوبی داشتم. نمی خواستم آن را ترک کنم. بعد از اینکه از کلاس خارج شدم و مدتی راه رفتم، ناگهان متوجه شدم هنوز لبخندی که در کلاس می زدم را بر لب دارم. این احساس مثبت هنوز با من بود.

نشستن در آن کلاس یک درس برای مدیریت آدم ها است. راه مثبتی که دوریت در گفتگو با کودکان پیش گرفته بود، مدلی عالی است برای رفتاری که مدیران باید با کارمندان خود داشته باشند.

اما برای من، این قضیه کمی عمیق تر بود. این کلاس نه تنها درسی عالی برای مدیریت آدم ها بود، بلکه درسی برای مدیریت خودم نیز بود.

زمانی که کلاس را ترک کردم، مدام رفتاری که با خودم داشتم را با طریقه ای که دوریت با شاگردانش رفتار می کرد، مقایسه می کردم. آیا من خودم را تشویق می کنم؟ آیا بیشتر خودم را هنگام انجام کار درست تشویق می کنم یا هنگام انجام کار اشتباه تنبیه؟ و آیا وقتی که کار اشتباهی می کنم، مانند دوریت بی توجه از کنار آن می گذرم یا اینکه می ایستم و خودم را نصیحت می کنم؟

خلاصه بگویم، چطور کلاسی در مغز من و شما در جریان است؟

یک جمله قصار داریم که می گوید، ما خشن ترین و بی رحم ترین انتقاد کننده خودمان هستیم. اما آیا نباید کمی به خودمان احترام بگذاریم - حداقل به اندازه رفتاری که یک معلم کلاس اول با دانش آموزانش دارد؟ چرا این کار را نمی کنیم؟

می توان گفت همه ما در فرهنگی بزرگ شده ایم که تنبیه را موثرتر از تشویق می داند. شاید فکر می کنیم اگر آن جور که دوریت با لحنی مثبت، با تعریف و تمجید، با شاگردانش صحبت می کند، با خودمان صحبت کنیم، احساس تکبر و از خودراضی بودن به ما دست دهد. ممکن است از این بترسیم که اگر به خودمان سخت نگیریم، او تنبل می شود و به هیچ جایی نخواهیم رسید.

اما تنبلی چیزی نبود که من در کلاس دیدم. دیگر کاری نبود که آن بچه ها برای دادن جواب به معلم انجام ندهند. تلاش و اشتیاق آنها بسیار زیاد بود. زمانی که آنها جواب درستی می دادند، احساس شادی می کردند. اما هنگام جواب اشتباه نیز ناراحت نمی شدند و سر خود را از خجالت پایین نمی انداختند، بلکه به سادگی از کنار آن می گذشتند (که این نترسیدن از شکست احتمالا علت اصلی موفقیت آنها خواهد شد). و در نهایت، شاید از همه چیز مهم تر اینکه «همه آنها خوشحال بودند».

خلاصه بگویم، به این طرز رفتار به سادگی مهربان بودن با سایرین نگاه نکنید، این یک استراتژی (روش) است.

اما انجام این رفتار، همیشه آسان نیست. مطمئنا دوریت با بچه های جیغ جیغو، بد رفتار و بی تربیت زیادی نیز برخورد کرده است. اما رمز موفقیت او چیست؟

با نگاه به رفتاری که دوریت با بچه ها داشت - و طرز صحبت با آنها - واضح بود رفتاری که او با بچه ها دارد، ناشی از احساسی است که به بچه ها دارد. من سریعا آن احساس را درک کردم. مطمئنا بچه ها هم آن را درک کرده اند. چه احساسی؟

عشق

کمی راجع بهش فکر کنید. همه چیز منطقی است. زمانی به کسی علاقه مند باشید، اشتباهات او را نمی بینید و به سادگی از کنار آنها می گذرید. اگر جواب سوالی را نداند، عصبانی نمی شوید و جای دیگری دنبال جواب می گردید. زمانی که برای کاری تلاش می کند، تشویقش می کنید.

آیا دوست ندارید، چنان کلاس درسی را در داخل مغزتان داشته باشید؟ به سوال اول برمی گردیم، چگونه با خودتان رفتار می کنید؟ آیا این رفتار از روی علاقه است (آیا خودتان را دوست دارید؟)، یا از خودتان دلخور، بی حوصله و نامید هستید؟ (آیا از خودتان متنفر هستید؟)

اهمیت این مسئله از مسائل کاری کمتر نیست و اتقاقا ممکن است تاثیر مهمتری روی کارتان داشته باشد. همان کاری که شما ساعت های زیادی از روز را به آن اختصاص می دهید و میزان کارایی و عملکردتان، بسیار برایتان اهمیت دارد.

اما بدانید که اگر بهتر با خود صحبت کنید، متقابلا وجود شما نیز این عشق را درک می کند، قدر می نهد و به آن احترام می گذارد، در نتیجه ناخودآگاه بیشتر تلاش می کند، بیشتر ریسک می کند، بیشتر همکاری می کند و در نهایت این کارایی شما است که بالا می رود.

درست است که اگر روسا و مدیران ما، رفتاری از روی علاقه و احترام می داشتند، عالی می شد. اما قبل از اینکه از آنها چنین درخواستی بکنیم، فکر می کنم مهمتر این است که از خودمان تقاضای احترام بیشتر داشته باشیم.

سوال اینجاست که چطوری؟ چگونه می توانیم، به خودمان علاقه مند شویم؟ جواب این سوال، بسیار آسان تر از چیزی است که فکر می کنید.

- ابتدا به ندای درونی تان توجه کنید. زمانی که درباره مسئله ای فکر می کنید، چه چیزهایی می شنوید؟ خودتان را چگونه خطاب می کنید؟ آیا ندای درونی تان مانند دوریت مهربان است؟ یا مانند یکی از رئیس های بداخلاق قدیمی تان است که هنوز پس از سال ها کینه اش را فراموش نکرده اید؟ همین توجه به ندای درونی، شروعی عالی برای تغییر رفتار با خودتان است.

- با تغییر طرز رفتار با خودتان، احساس تان نسبت به خودتان نیز تغییر می کند. مانند دوریت عمل کنید: به رفتارهای منفی با «توجه کردن بیشتر» جایزه ندهید. به جای فکر کردن مداوم به این اشتباهات، ذهن خودتان را سریعا (مثلا با فکر کردن به پیروزی ها، موفقیت ها یا آخرین کار عالی ای که انجام داده اید) منحرف کنید یا به کار دیگری مشغول شوید.

- از طرف دیگر زمانی که کار خوبی انجام دادید، حسابی به آن توجه کنید. یک دقیقه تمام را صرف تبریک گفتن به خودتان بکنید. اجازه دهید تمام وجود شما از انجام این کار خوب، با خبر شود. به کارهایی که انجام دادید تا به این موفقیت رسیدید فکر کنید، به این ترتیب شانس بیشتری برای تکرار موفقیت های بیشتر پیدا خواهید کرد. به خودتان بخندید و شادی کنید. از صحبت با خودتان لذت ببرید. خواهید دید که چقدر لذت بخش خواهد بود و چقدر احساس عالیی خواهید داشت.

در ابتدا، (مانند هر عادت دیگری) این کار مشکل و آزاردهنده است. اما زمانی که عادت کردید، و روند رو به رشد اعتماد به نفس تان را دیدید، روز به روز از خود بیشتر راضی و خوشنود خواهید بود. اگر هم اکنون چنین نیستید، آن وقت حسابی عاشق خودتان خواهید شد (و سپس از زندگی تان نیز راضی و خوشنود خواهید شد)

مطمئن باشید، اصلا شبیه انسان های متکبر و از خود راضی نخواهید شد. تکبر ناشی از این است که شما خودتان را بهتر از دیگران بدانید، این احساس معمولا زمانی که احساس خوبی راجع به خودتان نداشته باشید به صورت یک واکنش دفاعی عمل می کند (به عبارت دیگر، زمانی که خودتان را دوست ندارید، مدام خودتان را با دیگران مقایسه می کنید و با خراب کردن دیگران سعی می کنید خودتان را راضی کنید که آن قدر ها هم آدم بدی نیستید). اما زمانی که به خودتان علاقه مند باشید، نیازی نیست که با کسی مقایسه شوید.

علاقه به خود، فقط روی طرز صحبت با خودتان تاثیر نمی گذارد، به مرور زمان، تاثیرش را روی طرز صحبت با اطرافیان نیز می بینید. به این ترتیب همکاران، دوستان، سازمان تان و هر کسی را که می شناسید، احساس مثبتی از صحبت با شما پیدا می کنند (هیچ کس دوست ندارد با یک شخص دپرس و بی انرژی که مدام خود یا دیگران را به باد انتقاد می گیرد صحبت کند. همه انسان های پرانرژی، پر امید، خوشحال و مثبت را می پسندند.)

پس:

- برای اینکه دیگران به شما احترام بگذارند، ابتدا باید خودتان به خودتان احترام بگذارید.

- توجهی به کارهای اشتباه خود یا دیگران نداشته باشید. این توجه در ناخودآگاه آنها نوعی تشویق محسوب می شود. در عوض رفتارهای مثبت را تشویق و به آنها توجه فراوان کنید، جوری که طرف مقابل (حالا خودتان یا هر شخص دیگری)، از خوشحالی بال در بیاورد.

در مثال های زیر می بینید که فرقی نمی کند فرد اشتباه کننده خودتان باشید یا شخصی دیگر، با عوض کردن طرز فکرتان می توانید آن رفتارها را بهبود ببخشید:

-- اگر از دست خودتان یا همسرتان ناراضی هستید که هنگام خرید مغازه دارها سرش کلاه می گذارند، بدانید که مقصر اصلی رفتار شما است. دیگر از آنها انتقاد نکنید و فقط اگر روزی خرید درستی انجام شد، از آن خرید تعریف و تمجید فراوان کنید، جوری که اشک در چشمان طرف (خودتان یا همسرتان) جمع شود.

-- اگر خودتان یا دوست تان تلفظ کلمه ای را اشتباه می گوید (مثلا به جای صیقَلی می گوید صیقُلی!)، دیگر او را به باد انتقاد نگیرید. در عوض زمانی که تلفظ درست را شنیدید، یک دقیقه کامل از آن تعریف کنید، جوری که لبخند بر لبان او بنشیند، از شما بابت تعریف، تشکر کند و بگوید که برای رسیدن به این تلفظ چقدر تمرین کرده است.

-- اگر به خودتان یا دوستی اخطار داده اید که «اگر یک بار دیگر فلان کار را بکند، فلان خواهید کرد» بدانید که آن اتفاق حتما رخ خواهد داد. در عوض به اشتباهات او توجهی نکنید و اگر مدتی طولانی اشتباه نکرد، حتما از او تعریف کنید، جوری که بابت توجه شما به این نکته، دهانش از تعجب باز بماند و ناگهان به طرف شما بیاید و شما را در آغوش بکشد.

-- اگر فکر می کنید که خودتان یا دوست تان سر تا پا اشتباه هستید و هر تصمیم، رفتار یا پیشنهادی که می کنید، اشتباه به نظر می رسد. اگر می بینید که دیگر نمی توانید او را تحمل کنید، بدانید که مشکل از طرز فکر شماست، سعی کنید دیگر به اشتباهات فکر نکنید. در عوض سعی کنید آخرین کار درست و خوبی را که انجام داده به یاد بیاورید و مدام آن را در ذهن خود نگه دارید، اگر موفق به این کار مشکل شوید، او را فردی بسیار دوست داشتنی خواهید یافت.

به عنوان کلام آخر، این قضیه را جدی بگیرید. این تمرین ذهنی کوچک (مهربان شدن با خود یا دیگران) را انجام دهید تا ابتدا درهای دوستی ذهن تان و سپس همه دنیا به روی تان باز شود و به دنبال آن، همه دنیا با شما همان طوری صحبت خواهد کرد که دوریت در کلاس اول با کودکان می کرد.

احسان پاک نژاد
منبع: نارنجی




نوع مطلب : روانشناسی، 
برچسب ها : صحبت درونی، اعتماد به نفس، عزت نفس، روانشناسی،