تبلیغات
متخصصان ودانشجویان افغانستانی دانشگاه آزاد (مدآد) - در مدح کتاب "در کشور مردان"
 
درباره وبلاگ


این وبلاگ متعلق به متخصصین و دانشجویان افغانستانی مقیم استان قم میباشد. هدف اصلی این وبلاگ، اطلاع رسانی هموطنان عزیز درباره مسائل آموزشی، فرهنگی، علمی، اجتماعی و... افغانستان (در وهله اول) و جهان (در مرحله بعد) میباشد. گاهی نیز حرفهای ناگفته دلمان را ثبت خواهیم کرد.
دوستانی که مایل به تبادل لینک با ما هستند ما را با عنوان (مدآد) لینک کنند و در قسمت نظرات عنوان وبلاگ خود را بگذارند تا لینک شوند.
در صورت تمایل به همکاری در وبلاگ با ما ارتباط برقرار نمایید.
ایمیل مدیر وبلاگ
ahmad.ahmadi0069@gmail.com

مدیر وبلاگ : احمد احمدی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
متخصصان ودانشجویان افغانستانی دانشگاه آزاد (مدآد)
اتحاد، برادری، دیانت، ایثار، علم و تلاش رمز موفقیت و پیشرفت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 19 خرداد 1391 :: نویسنده : زهرا رضایی
کتاب در کشور مردان
این کتاب را یک نویسنده لیبیایی به نام «هشام مطر» نوشته است، کتاب از زبان کودکی ۹ ساله به نام «سلیمان» روایتگر دیکتاتوری دوره قدافی است. کتاب البته در سال ۲۰۰۶ و قبل از سقوط وی نوشته است و برنده جایزه من بوکر هم شده است.

هشام مطر در رمانش، در قالب ترسیم زندگی خانواده‌‌ای از طبقه متوسط و نیمه‌مرفه شهری، از سویی خشونت مردانه و قبیله‌ای حاکم بر کشور زادگاهش را به تصویر کشیده و از سوی دیگر خفقان سیاسی حاکم بر لیبی در دوران حکومت معمر قذافی را. به همین دلیل است که ترس و احساس ناامنی و همواره در خطر بودن در سراسر این رمان حضور دارد.

جالب است که پدر این نویسنده هم که در مأمور وزارات امور خارجه بود، یکی از ناپدیدشدگان دوره قدافی است و علیرغم سقوط او، هنوز هم مطر نتونسته نشانی از پدر بیابد.

«در کشور مردان» اخیرا، با ترجمه مهدی غبرایی توسط نیکونشر منتشر شده است. به همین مناسبت با مهدی غبرایی گفت‌وگویی کرده‌ام که می‌خوانید.

کتاب در کشور مردان
- انتشار ترجمه فارسی در کشور مردان، زمانی که کمتر از یک سال از سقوط قذافی می‌گذرد، اتفاق جالبی است. وقتی این کتاب را ترجمه می‌کردید، اصلا بهار عربی و به دنبال آن، حوادث لیبی که به سقوط قذافی منجر شد، اتفاق افتاده بود یا تصمیم به ترجمه این کتاب به قبل از این حوادث برمی‌گردد؟

این کتاب را من سه سال پیش در سفری به اروپا پیدا کردم و خریدم اما به دلیل فشردگی کار نتوانستم بلافاصله بخوانمش. ماجرای لیبی که شروع شد یاد آن افتادم و فکر کردم بروم سراغش ببینم چه جور کتابی است. وقتی شروع به خواندنش کردم چنان جذبم کرد که دیدم الان وقت ترجمه آن است. البته تا خاتمه ترجمه کتاب هم هنوز قذافی سقوط نکرده بود.

- خود هشام مطر هم ظاهرا ماجرایی شبیه ماجرای راوی رمان داشته و اتفاقی کم و بیش مشابه برای پدرش افتاده؟

بله، پدرش انگار مامور وزارت خارجه بوده که احضارش می‌کنند و بعد از آن ناپدید می‌شود و نویسنده ردش را گم می‌کند. چنان‌که در یکی از مصاحبه‌هایی هم که قبل از سقوط قذافی با هشام مطر انجام شده بود، او اظهار امیدواری کرده بود که رژیم قذافی سقوط کند تا بتواند پدرش را پیدا کند که البته انگار تا امروز هم هنوز پدرش را پیدا نکرده. بیشتر آن مصاحبه‌ای که گفتم به همین مساله گم شدن پدر اختصاص داشت و همین نشان می‌دهد که پیدا کردن پدر گمشده حسرتی است که همچنان به دل نویسنده مانده و او در رمان در کشور مردان، این حسرت را از زبان راوی که کودکی 9ساله است بیان کرده. در این رمان، عشق به پدر و مادر با عشق به وطن عجین شده و نویسنده چون سال‌ها از دیدار پدر و مادر و وطنش محروم بوده راوی را هم در چنین موقعیتی گذاشته است. البته می‌بینیم که راوی در پایان رمان مادرش را می‌بیند که این صحنه یکی از صحنه‌های بسیار زیبای رمان است. اما گذشته از اینها به نظر من جذابیت دیگر رمان در رازآمیزی شرقی آن است...

‌- یعنی یک حال و هوای ‌هزارویک شبی؟


دقیقا، اتفاقا می‌خواستم راجع به نقش هزارویکشب و تمثیل شهرزاد که در این رمان استفاده شایانی از آن شده هم صحبت کنم...

- ‌اگر موافق باشید باز هم به این قضیه شهرزاد برگردیم و درباره‌اش بیشتر صحبت کنیم اما قبل از آن می‌خواستم یک نکته‌ای درباره نثر و زبان این رمان و سبک نویسنده بپرسم. در مورد نویسندگانی که بعد از مهاجرت، به زبانی غیراز زبان مادری‌شان می‌نویسند گفته می‌شود که به دلیل شیوه متفاوت به‌کار‌گیری زبان دوم، نثرشان خود به یک سبک تبدیل شده. مثلا این را به‌ویژه در مورد کنراد خیلی گفته‌اند. می‌خواستم بدانم آیا در مورد نثر هشام مطر هم چنین چیزی صدق می‌کند؟

نه، من چنین چیزی در نثر او ندیدم. دلیلش هم این است که هشام مطر نویسنده‌ای است که از کودکی در غرب بزرگ شده و خودش هم در مصاحبه‌ای که انتهای همین کتاب هست، گفته که نوشتن به زبان انگلیسی برایم راحت‌تر از نوشتن به زبان عربی است چون اگر می‌خواستم به زبان عربی بنویسم ممکن بود نتوانم بسیاری از ظرایف را آن جور که دلم می‌خواست بیان کنم. اما در مورد نویسندگانی مثل میلان کوندرا یا ژوزف کنراد که در دوران بزرگسالی و پختگی، کشورشان را ترک می‌کنند و به زبانی دیگر می‌نویسند قضیه فرق می‌کند. اینهایی که مثل هشام مطر در سن زیر 10 سال از کشورشان می‌روند با فرهنگ کشور دوم بزرگ می‌شوند و به آن زبان راحت‌تر می‌توانند بنویسند تا به زبان مادری خودشان.

- یکی از نقاط قوت «در کشور مردان» این است که در این رمان، فضای بسته سیاسی و ترس ناشی از این فضا، خیلی خوب در محدوده زندگی خانوادگی راوی و در یک فضای کوچک فشرده شده است...

دقیقا، آن محله می‌تواند تمثیلی از کل لیبی باشد. اما از نکات جالب دیگر برای من این بود که وقتی زندگی خانوادگی را روایت می‌کند، می‌بینیم که شبیه زندگی خانوادگی طبقه متوسط در هرکجای دیگر است. من فکر می‌کنم که ما از بعضی جنبه‌های زندگی در کشورهای عربی غفلت می‌کنیم و خیال می‌کنیم آنها هنوز عشیره‌ای و قبیله‌ای زندگی می‌کنند. مثل تصوری که غربی‌ها از خود ما هم دارند. در چند سفری که من به خارج از کشور داشتم وقتی آنجا به کسی که کتابخوان هم بود، می‌گفتم که تهران یک کلانشهر است تعجب می‌کرد چون تصورش این بود که ما اینجا با شتر می‌رویم در خانه همسایه. من فکر می‌کنم ما باید نگاه‌مان را به مسایل امروزی‌تر کنیم و رمان به ما این کمک را می‌کند که مثلا ببینیم زندگی داخلی آدم‌ها در کشوری مثل لیبی چقدر شبیه زندگی شهری طبقه متوسط در هرکجای دیگر است. یعنی آنها هم همان دغدغه‌ها و نگرانی‌ها و گرفتاری‌ها و مسایلی را دارند که در جاهای دیگر هم در زندگی روزمره آدم‌ها وجود دارد. هرچند کشورشان از یک‌سری کشورهای دیگر محدودتر و فشار و خفقان در آنجا خیلی بیشتر از جاهای دیگر بوده که به قول شما نویسنده توانسته این فشار را به خوبی در قالب روایت یک زندگی خانوادگی نشان دهد. ضمن اینکه چون راوی این رمان کودکی 9ساله است نویسنده نمی‌توانسته دید کلان‌تری را انتخاب کند. فکر می‌کنم یکی از هوشمندی‌های بعضی نویسنده‌های موفق این است که می‌دانند چه می‌خواهند بکنند. اگر هشام مطر این اشتباه را می‌کرد که محیط را وسیع‌تر می‌گرفت و مثلا کل کشور را به عنوان زمینه حوادث رمانش انتخاب می‌کرد، آن وقت حتما از عهده‌اش برنمی‌آمد و رمان دلنشینی به دست نمی‌داد.

- نکته مهم دیگر حضور مادر در کانون رمان و در میان آن خشونت مردانه‌ای است که بر سراسر رمان حاکم است. تلقی نویسنده از آن خشونت مردانه و تقابل آن با جان زنانه مادر که راوی به دلیل غیاب پدر از همه بیشتر به او نزدیک است این است که آن خشونت منحصر به حاکمیت سیاسی نیست بلکه توسط مخالفان آن حکومت هم تکثیر و بازتولید می‌شود و در واقع یک امر ریشه‌ای است که در جان همه مردان رمان کاشته شده و ریشه دوانده است.

بله و همان‌طور که می‌بینید اسم کتاب هم «در کشور مردان» است. یعنی همان‌طور که شما می‌گویید خشونت مردانه را در برابر ملایمت و عشق زنانه و عشق زن به فرزندش قرار داده است. این تضاد هم کشش داستان را بیشتر می‌کند و هم بعد وسیع‌تری به آن می‌دهد. یعنی علاوه بر خشونت مردانه این را هم نشان می‌دهد که هرکدام از این مردها بالاخره از مادری زاده شده‌اند و آن عشق مادرانه می‌تواند نجات‌شان دهد. در واقع تاکید نویسنده به نحو بسیار بسیار پوشیده و ظریفی روی این نکته است و می‌بینید که آخرش هم به دیدار مادر و فرزند ختم می‌شود. یعنی پدر این وسط گم شده است. مجموعه این نکات است که ظرایف یک رمان را می‌سازد و نویسنده را موفق می‌کند.

- ‌جالب اینجاست که حتی آن برادری که در آمریکاست هم اسیر این نگاه قبیله‌ای و خشن است...


بله، این نگاه در فرد فرد مردان این رمان هست و آن حکومت خشن هم از دل همین آدم‌ها درآمده و این یک رابطه متقابل است. بنابراین، دایی هم که رفته فرنگ و دید بازتری به مسایل پیدا کرده وقتی می‌آید و خواهر کوچک‌ترش را در کافه می‌بیند، می‌رود و به خانواده گزارش می‌دهد و همین، زندگی خواهر را زیرو رو می‌کند. درواقع ما در این رمان می‌بینیم که کشور مردان، سعی دارد این زن را تباه کند. اما این زن راه نجات را در عشق مادری پیدا می‌کند و نویسنده به طور ضمنی گفته است که عشق مادر و فرزند است که سازنده این کشور و هر کشور دیگری می‌شود.

- ‌آن عشق هم جالب است که براساس آن تصورات کلیشه‌ای و کاذبی که از عشق مادر و فرزندی وجود دارد نشان داده نمی‌شود...


بله، ضمن اینکه راوی هم به هرحال یک بچه زیر 10 سال است و هنوز درست نمی‌داند چی به چی است. برای همین سرگردان و حیران است و این حیرت همچنان ادامه پیدا می‌کند تا زمانی که در مصر به سن بلوغ می‌رسد و آن وقت است که به گذشته‌اش برمی‌گردد و بسیاری از آن ظرایف را که طبعا نمی‌توانسته با ذهن بچگانه درک کند درمی‌یابد. یعنی انگار در 26سالگی دوباره هم خودش را پیدا می‌کند هم مادرش را و هم پدرش را و از طریق همه اینها وطنش را. انگار دور زده و حالا که باز آمده و سر جای خودش ایستاده نگاه کلان‌تری به ماجرا پیدا کرده است.


- اگر موافق باشید، بیاییم سر قضیه شهرزاد و حضور پررنگ این تمثیل که همان‌طور که شما گفتید نقش پررنگی در رمان دارد. به نظر می‌رسد نویسنده تمثیل شهرزاد را در پیوند با موقعیت مادر به کار می‌برد و بر آن تاکید می‌کند. یعنی زنی گرفتار خشونت مردانه...

شهرزاد زنی است که از طریق قصه‌گویی هم جان خودش را نجات می‌دهد و هم بچه‌هایی به وجود می‌آورد که باعث می‌شوند زندگی ادامه پیدا کند. یکی از آرزوهای من این است که نویسندگان ما بتوانند از منابع گسترده فرهنگی خودمان از جمله ‌هزارویکشب استفاده کنند. شاید بعضی‌ها جابه‌جا این کار را کرده باشند اما من ندیده‌ام نویسندگان‌مان اینقدر پررنگ به قضیه شهرزاد و ‌هزارویکشب بپردازند. هشام مطر در رمانش بارها از شهرزاد حرف می‌زند و می‌بینیم که مادر راوی می‌گوید شهرزاد خواسته با قصه‌گویی جان ناچیزش را نجات بدهد اما خود راوی معتقد است که از این طریق می‌شود به زندگی رسید. وقتی این تضادها و مجموعه‌ای از تضادهای دیگر در رمان را کنار هم بگذاریم، می‌بینیم که چه معنایی می‌دهد. مثلا اینکه آیا باید از طریق هنر کنار آمد و زندگی را نجات داد یا باید سرسختی به خرج داد و جان را فدا کرد؟ این استفاده ظریف از شهرزاد برای من بسیار زیبا بود و امیدوارم برای نویسنده‌های ما هم درسی بشود و گوشه‌های دیگری از این نگاه را بگیرند و در رمان و داستان کوتاه گسترش دهند.

- جالب است که مادر با اینکه نسبت به شهرزاد موضع منفی دارد خودش عملا زندگی را نجات می‌دهد، یعنی همان کار شهرزاد را می‌کند.

این هم یکی از همان تضادهای معنا‌داری است که گفتم. و اهمیت نگاه راوی یا نویسنده در همان است که زندگی را برمی‌گزیند و جایی هم به شوهرش می‌گوید همه چیز را فدای این می‌کنم که بچه‌ام را نجات دهم. برای همین بچه‌اش را به مصر می‌فرستد که به طور ضمنی به این معناست که زندگی را نجات می‌دهد چراکه این بچه برای مادر ادامه حیات و ادامه زندگی است.

‌- به استفاده از ‌هزارویکشب در داستان‌های خودمان اشاره کردید. به نظر می‌رسد آنجاهایی هم که نویسندگان ما سراغ این کتاب رفته‌اند بیشتر ظاهری‌ترین جنبه‌اش یعنی همان داستان در داستان بودن آن را گرفته‌اند، در حالی که در رمان در کشور مردان، هشام مطر آن لایه رویی یعنی داستان در داستان بودن را کنار زده و بیشتر به آن مفهوم بنیادین قصه شهرزاد یعنی مرگ و زندگی پرداخته است.

دقیقا. در این کتاب اصلا از داستان در داستان استفاده نشده. البته گاهی یک حرکات ملایمی در زمان دارد اما خیلی نامحسوس. ولی آن نکته اساسی بینش شهرزاد را گرفته و راجع به آن بحث کرده. من همین جا یاد تاثیر موراکامی از‌ هزارویکشب می‌افتم و تفاوت آن با دیدگاه هشام مطر: موراکامی در کافکا در کرانه دقیقا همان تکنیک داستان در داستان را اجرا کرده است. در مجموع نویسندگان زیادی از ‌هزارویکشب تاثیر گرفته‌اند. از استاندال در صومعه پارم بگیرید تا بورخس و دیگران. ولی این نکته در رمان هشام مطر برای من تازگی داشت که او اساس زندگی، نگاه و بینش شهرزاد را با زندگی قهرمانان داستان پیوند زده است.

- در آثار بسیاری از نویسندگان مهاجرت‌کرده به اروپا و آمریکا مثل جومپا لاهیری و... می‌بینیم که رد کشور زادگاه‌شان و آن حس دورگه بودن خیلی پررنگ نیست و داستان‌ها بیشتر با سبک و سیاق داستان‌های آمریکایی به زندگی روزمره می‌پردازند در حالی که در رمان هشام مطر پیوند با تاریخ کشور خود خیلی پررنگ‌تر است و نوعی موضع‌گیری سیاسی نسبت به حکومت لیبی هم در این رمان وجود دارد.

کاملا درست است. من هم این احساس را داشتم که این رمان را یک نفر از شرق نوشته. یعنی این کاملا از لابه‌لای سطور کتاب و فصل‌های آن مشخص است. دلیلش هم این است که این آدم درد وطن داشته و این درد را با درد دور بودن از پدر و مادر درآمیخته. اما به نظر من مساله سیاسی برایش در وهله دوم اهمیت است و سیاست به ضرورت به زندگی او وارد شده. اما حرف اصلی نویسنده همان مساله غم غربت است.

- اما سیاست در طرح و توطئه داستان و منطق علی حوادث هم تاثیر زیادی گذاشته و به نوعی با جنبه‌های دیگر آن تنیده شده؟

بله، چون خود نویسنده هم همان‌طور که گفتم مشکل راوی را داشته و پدرش گرفتار و مفقودالاثر شده. بنابراین، این قضیه یکی از گره‌های ذهنی‌اش بوده.

- ‌بخشی از رازآمیز بودن رمان هم از همین جا می‌آید...

بله، چون بچه 9ساله اصلا نمی‌دانسته چه خبر است. پدرش به او می‌گفته می‌روم خارج و معلوم نبوده که واقعا به خارج می‌رود یا نه و این اولین گره داستان است؛ گرهی که نویسنده آرام آرام بازش می‌کند و معلوم می‌شود که پدر راوی ضمن اینکه مسافرت‌هایی هم می‌رفته خیلی مواقع به جای سفر، جایی با دوستانش جمع می‌شده و بحث سیاسی می‌کرده و جزوه‌های سیاسی چاپ می‌کرده. خواننده هم جهان اطراف این بچه را از دید او می‌بیند و وقتی این بچه 9ساله می‌کوشد این گره‌ها را باز کند پا به پای او به باز کردن آنها می‌پردازد. مثل آن جای رمان که پدر از شکنجه‌گاه برمی‌گردد و می‌کوشند او را از راوی مخفی کنند تا از دیدن پدر آش و لاش شده‌اش نترسد. بنابراین زندگی سیاسی به نوعی با روایت داستان عجین می‌شود و با جنبه‌های دیگر داستان می‌آمیزد و نویسنده ناچار است یک بعد سیاسی هم به داستان بدهد چون به هرحال ماجرا در کشوری اتفاق می‌افتد که تحت فشار یک حاکمیت ستمگر است. اما همان‌طور که قبلا هم گفتم این جنبه سیاسی فرع بر اصل داستان و جنبه‌های اساسی‌تر آن است.

منبع: یک پزشک و روزنامه شرق




نوع مطلب : ادبیات، کتاب، 
برچسب ها : هشام مطر، لیبی، معمر قزافی، کتاب، در کشور مردان،